زاویه دید |
كاركرد دولت هفتم!
۱-تخصیص اعتبار وكلنگ زني سدمخزني كبير
2-تخصيص اعتبارجهت راه اندازي پاركهاي بازي-
3-تخصیص اعتبار وكلنگ زني بيمارستان200 تختخوابي
4-و كلنگ زني بيش از 200طرح عمراني !
...
كاركرد دولت هشتم!
۱-افتتاح بزرگترين سدمخزني خاورميانه!
2-افتتاح بزرگترين پارك استان-
۳-افتتاح بیمارستان ۲۰۰ تختخوابی
4-افتتاح بيش از200طرح عمراني!
حالا قضاوت باشما. كاركرد كدوم رنگين تره؟ آفرين برشما آدم چيز فهم از قديم هم گفته ند : كار را كي كرد؟ اوني كه تمومش كرد!
دانی که چرا چوب شود قسمتش آتش؟
بی حرمتیش بر لب و دندان حسین است.
دانی که چرا آب فرات هست گل آلود؟
شرمندگیش از لب عطشان حسین است.
دانی که چرا خانه حق گشته سیه پوش؟
یعنی که بدان خالق - عزادار حسین است.
«التماس دعا»
گیرم که هزار مصحف از بر داری
با آن چه کنی که نفس کافر داری؟
سر را به زمین چه می نهی بهر نماز؟
آن را به زمین بنه که بر سر داری!
(ابو سعید ابوالخیر)
---------------=-=-=-=-=-=-=-=---------------
ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن
در برومندی ز رعد و برق و باد اندیشه کن
با نسیمی ، دفتر ایام بر هم می خورد
از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن
---------------=-=-=-=-=-=-=-=---------------
چو دی رفت و فردا نیامد به دست
حساب از همین یک نفس کن که هست
(سعدی)
(با تشکر از وبلاگ یک دوست)
خداوند در قرآن می فرماید:
ادعونی استجب لکم.
بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را.
خداوند به صراحت اعلام می دارد
هر کس مرا بخواند و از من چیزی بخواهد
دعایش را می پذیرم و حاجتش را برآورده می کنم.
اما دعا شرایطی دارد:
مهمترین شرط اجابت دعا به مصلحت بودن آن است.
چه بسا کسی از خدا چیزی را بخواهد که به مصلحتش نباشد٬
چون که خدا ارحم الراحمین است.
دیگری پیمان با خداست.
یعنی در برابر اوامرش اطاعت کنیم و سر فرود آوریم.
شرط سوم دانستن روش دعاست.
امام صادق می فرماید: در آغاز دعا خدا را ستایش کنید.
نعمت هایش را به یاد آورید و شکر و سپاس کنید.
گناهان گذشته را به یاد آورید و اعتراف کنید و به خدا پناه ببرید.
این روش دعا کردن است.
و آخرین شرط اجابت دعا شناخت است.
شناخت از شخصی که به او پناه می برید
و به درگاهش سجده می کنید.
ملاصدرا می گوید:
خداوند بی نهایت است اما به قدر فهم تو کوچک می شود.
و به قدر نیاز تو فرود می آید.
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود.
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.
ناامیدان را امید می شود.
گمشدگان را راه می شود.
پیران را عصا می شود.
محتاجان به عشق را عشق می شود.
به شرط اعتقاد٬
به شرط پاکی دل.
چنین کنید تا ببینید،
چگونه خداوند بر سر سفره شما با نعمت های فراوان
و در دکان کفه های ترازویتان را میزان
و در کوچه های خلوت با شما آواز می خواند.
مگر از زندگی چه می خواهید
که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
بعد از یک ماه بدهکار طلبکار را میبینه (یه دستی پشت کمرش میزنه) میگه: ما اون دو هزار تومنی که بهمون قرض دادی را یادمون نرفته ها!
دو ماه بعد میبینش دوباره میگه : فکر نکنی ما اون سه هزار تومن یادمون رفته ها؟ نه یادمونه.
طلبکاره میگه
: یا آدم احمقیه که بدهیش یادش نمیاد یا داره هرماه هزارتومن بعنوان سود بهش اضافه می کنه!
به هر حال هر چی بیشتر صبر کنم به نفع منه.
سه ماه بعد میبینش دوباره دستی پشت کمرش میزنه و میگه من همین روزا اون چهار هزارتومنت را پس میدم
...
خلاصه بدهکاره ماه ششم میگه : ما سرمون بره اون بدهی شش هزار تومنی را یادمون نمیره.
طلبکاره که دیگه خسته شده بود دست بدهکار را گرفت و گفت: اون شش هزار تومن منو همین الان باید بدی.
مردم همه جمع شدن گفتند چی شده؟ گفت این مرد از من شش هزار تومن پول گرفته نمیده.
بدهکاره گفت:
قسم می خوری که من ازت شش هزار تومن گرفتم؟
طلبکاره گفت: پنج هزار تومن که بود؟
بدهکار:قسم میخوری پنج هزار تومن بود؟
طلبکار: چهار هزار تومن که بود؟
بدهکار: قسم میخوری چهار هزار تومن بود؟
طلبکار:سه هزار تومن که بود؟
بدهکار: قسم می خوری سه هزار تومن بود؟
طلبکار: دو هزار تومن که بود؟
بدهکار: قسم می خوری که دو هزار تومن بود؟
طلبکار : بابا نخواستیم هزار تومن که دیگه بود؟
مردم هم داشتند این منظره را میدیدند یه دفعه خندیدند

و
به طلبکاره گفتند برو دیوونه . تو انگار کلا یه تخته ات کمه .
شبي در فرودگاه زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود . او براي گذران وقت به كتابفروشي فرودگاه رفت ، كتابي گرفت و سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست
. او غرق مطالعه كتاب بود كه ناگاه متوجه مرد كنار دستي اش شد
كه بي هيچ شرم و حيايي يكي دو تا از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد
. زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي مساله را ناديده گرفت
. زن به مطالعه كتاب و خوردن هرازگاهي كلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه كرد . در همين حال دزد بي چشم و رو كلوچه پاكت او را خالي كرد . زن با گذشت لحظه به لحظه ، بيش از پيش خشمگين مي شد . او پيش خود انديشيد اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شك و ترديدي چشمش را كبود كرده بودم
! با هر كلوچه اي كه زن از توي پاكت بر مي داشت ، مرد نيز برمي داشت . وقتي كه فقط يك كلوچه داخل پاكت مانده بود ، زن متحير مانده بود كه چه كند
، مرد با اينكه تبسمي بر چهره اش نقش بسته بود آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد . مرد در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز مي كرد ، نصف ديگرش را در دهانش گذاشت و خورد . زن نصف كلوچه را از او قاپيد
و پيش خود انديشيد :اوه ، اين مرد نه تنها ديوانه است بلكه بـي ادب هم تشريف دارند . عجب!حتي يك تشكر خشك و خالي هم نكرد. زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه اين چنين ضد حالی خورده باشد ؛ به همين خاطر وقتي كه پرواز او را اعلام كردند ، از ته دل نفس راحتي كشيد . سپس وسايلش را جمع كرد و بي آنكه حتي نيم نگاهي به دزد نـمك نشناس بيفكند راه خود را گرفت و رفت
.زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جاي گرفت . سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقيمانده را به اتمام برساند . دستش را كه داخل كيفش برد از تعجب كم مانده بود بر جاي خود ميخكوب شود . پاكت كلوچه اش دست نخورده مقابل چشمانش بود !! زن با ياس و نااميدي نالان به خود گفت : پس پاكت كلوچه ها مال آن مرد بوده و من بودم كه از كلوچه هاي او ميخوردم ! ديگر براي عذرخواهي خيلي دير شده بود . حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميد كه بـي ادب ،نـمك نشناس و دزد...
.
![]()
زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست!
- ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم…
خوب گوش كن تا ياد بگيري...
- آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟
اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره راحت مي شي، هم مي توني با اين هم سن و سالهاي خودت بازي كني … مثل اون دوتا.. مي بيني؟
- آهاي ! با توام ! مي شنوي؟
پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.![]()
- اين يكي كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه مي تونه حركت كنه ...
اين بغليش هم وزيره…![]()
همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدري...
خلاصه مهره اصلي همينه.. فهميدي؟
پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر
- آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن…
اينا هم دو تا اسب جنگي .. چطوره؟؟
- فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن..
و اين رديف جلويي هم كه سربازها هستن… هشت تا !
- مي بيني ! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني ... هم از خودت دفاع كني..
ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟
پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت:
پـ پس مر د م چي ؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟!!
زاویه دید :
مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه ش اونو دزديده باشه.براي همين تمام روز اونو زير نظر گرفت.
متوجه شد همسايه ش در دزدي مهارت داره مثل يه دزد راه مي ره، مثل دزدي كه مي خواد چيزي را پنهون كنه پچ پچ مي كنه و....
اون قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خونه ش برگرده لباسش را عوض كنه و نزد قاضي بره و از او شكايت كنه.
اما همين كه وارد خونه شد تبرش راپيدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.مرد از خونه بيرون رفت و دوباره همسايه ش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميره ،حرف ميزنه و رفتار مي كنه...
.......................... اینم بخونید ضرر نمی کنین ..........................
عاقبت کار خیر !
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت ازكنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط برنمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرارداد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي ميتواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد...

بابا فکر نمی کنین میون این سیاست بازار، همه مردم حوصله اینهمه شلوغی بحثهای انتخاباتی را ندارند؟
یکی هم پیدا نمی شه از یه جای دیگه بگه .
حالا این مطلب را که از خاطره های دوران تدریسم در ابتدایی هست بخونین شاید به مذاقتون خوش اومد.
همیشه توکلاسهای ضمن خدمت تاکید میشد که کلاس باید دانش آموز محور باشه. یعنی از یکطرفه بودن آموزش مطالب درسی - که معمولا از معلم به طرف دانش آموز سرازیره - به دوطرفه بودن این جریان و (حتی بالاتر از این) سنگین تر بودن ترازو به سمت دانش آموز منجر بشه .
یه روز وارد کلاس شدم یک لحظه نقشه ای بفکرم خطور کرد (که ای کاش نمی کرد)...
رو به بچه ها گفتم:امروز می خوام یکی یکی بیاین و جای من بشینید و درس بدید و خلاصه کلاس را دست بچه ها دادم. چند تا هدف دنبال می کردم.
1-وقتی دانش آموزی می رفت توقالب من سعی می کرد اون ذهنیتی که به من داره را نشون بده.
2- بهشون نزدیک تر می شدم،چون اونا هم معلم میشدن.
3- کلاس از وضعیت همیشگی بیرون میومد و ...
بچه ها یکی یکی اومدند ومن پای تخته بودم و ازم سوالهای جورواجور می کردند تا اینکه نوبت به پهلوون رسید(با استاد پهلوان خودمان اشتباه نگیرید)...بخاطر هیکل درشتش تو مدرسه بهش می گفتن پهلوون .
با اخلاق تندی بهم گفت بیا رو صندلی کنارم بشین( انگار دل پری ازما داشت). درس "خانه کبری خانم" را آورد. گفت:بخون. من هم مثل خودش که سرش را می کرد تو کتاب تا تونستم رفتم توکتاب و خوندم خانه کبری "آغا" . . . .![]()
این سه نقطه تو اغما بودم .
پلک نزده بودم که چشاتون روز بد نبینه چنان با دستای پهلوونیش نواخت پشت کله ما که با دماغ مبارک رو میز ولو شدیم...![]()
بچه ها مونده بودند بخندند یا ...
ولی من رو خودم نیاوردم و سریع جمعش کردم و 3ش رو گرفتم هرچند از 3 هم بالاتر بود...
گمونم آیه(لایکلف الله نفسا الا وسعها) به این جریان بی ربط نباشه.
خلاصه حواستون باشه با هر کی به اسم پهلوونه در نیفتین که روزگاری بهتر از من پیدا نمی کنین .

منبع:ذهن پریشان
حکایت است در زمانی نه چندان دور عالمی می زیسته که تمامی خصائل در وی به وفور و رذائل در وی کور بودی.
روزی از ایام فرزند خویش را اجابت همی کرد(به پیش خود فرا خواند) و از او همی پرسید"تورا در آینده چه شود؟" (هدفت از زندگی چیست؟به دنبال چه هستی؟)
فرزند از این پرسش پدر کمی به فکر فرو همی رفت و نزد خویش گفت: پدرم عمری است در انجام فرائض و تدریس و نگارش و... در تمامی ولایات شهره ی خاص و عام است. لذا ندا در داد:"پدر جان من تمامی تلاشم این است که روزی همچون شما باشم"
پدر که از این گفته فرزند به ستوه آمده بود با دو دست فرتوت خویش چنان بر سر فرزند مردود خویش کوفت که نقش بر زمین گشت!
پدر بعد از شیون از دست پروریده ی خویش گفت:"مرا که می بینی خواسته ام روزی همانند امام جعفر صادق(ع) باشم و شدم این! ...
حال اگر هدفت من باشم ، تو دیگر که خواهی شد؟!!!!!؟...
...